![]() |
![]() |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 9:56 توسط azi |
|
|
*سیگارم را از پنجره می تکانم ... ... ... دنیای شما زیر سیگاری من است
*فال دانشجويي : يک سکه داريم اگه شير اومد مي خوابيم و اگه خط اومد فيلم مي بينيم و اگه لبه اومد درس ميخونيم .....
*هيچ وقت کار امروز رو به فردا ننداز... فردا يه عالمه کار داري، قشنگ بندازش واسه دو سه هفته ديگه که خيالتم راحت باشه
*اگه يه روز صبح خيلي خوشحال از خواب بيدار شدي و ديدي همه چيز خيلي خوبه، نه غمي هست نه دردي بدون که ديشب تو خواب مردي! روحت شاد يادت گرامي
*اگر همان کاري را انجام دهيد که هميشه انجام مي داديد، همان نتيجه اي را مي گيريد که هميشه مي گرفتيد
*پايان حکايتم شنيدنيست،من عاشق او بودم و او عاشق او *يه ندايي بهم ميگه: اتاقتو تميز کن... مي گم: نمي تونم! باز احساس ميکنم که مي گه: تميز کن... فکر کنم دارم به پيامبري مبعوث ميشم، اين تميز کردن اتاقم هم بايد معجزم باشه احتمالا
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 11:1 توسط azi |
|
|
ما ایرانی ها موجودات عجیبی هستیم...........
وقتی بچه هستیم میگن بچه است نمی فهمه وقتی نوجوانیم میگن نوجوانه نمیفهمه وقتی جوانیم میگن جوون و خامه نمی فهمه وقتی بزرگ میشیم میگن داره پیر میشه نمیفهمه وقتی هم پیر میشیم میگن حالیش نیست نمی فهمه فقط وقتی میمیریم میان سر قبرمون و میگن عجب انسان فهمیده ای بود.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 11:43 توسط azi |
|
|
ازشروع نفسهای حضرت آدم تا پایان نفسهای آخرین آدم دوستت دارم. $$$$ زیباترین غروب:غروب عاشقان زیباترین سنگ:دل یار زیباترین مایع:اشک زیباترین ناله:آه زیباترین دف:قلب تو زیباترین کلام:دوستت دارم..... $$$$ دوستت دارم به اندازه ی پلک هایی که درزمان خیال پردازی هایم زدم وچه بسیار خیالاتی که در ذهن پروراندم. $$$$ این دلاویزترین حرف جهان را،همه وقت،نه به یک بار وبه ده بار،که صدبار بگو!دوسم داری؟راازمن بپرس!دوستت دارم را بامن بسیاربگو!فریدون مشیری. $$$$ واژه ی دوستت دارم برای عظمت وشکوه قلب مهربانت چقدر بی رنگ است،وقتی تو سرچشمه ی تمام خوبی هاهستی... $$$$ نه نرو،صبرکن،قرارمون این نبود،باید سکه بندازیم،اگه شیر اومد تردید نکن که دوست دارم اگه خط اومد مطمئن باش که دوست دارم.صبرکن سکه بندازیم اگه دوست نداشتم برو... $$$$ معما!!میدونی کی از همه بیشتر دوست داره؟راهنمایی!!اسمشو بالای صفحه نوشته!!!!! $$$$ اگه بعضی وقتا نمیشنوی دوست دارم به خاطر سایلنت دلمه نه معرفت کمم. $$$$ گفتی دوستم داری به اندازه قطرات بارانی که برروی صورتت میریزد ومن هم دوستت دارم بدون توجه به چتری که روی سرت گرفتی........ $$$$ دوستت دارم ،بیشترازخودم وکمترازخدایم،چون عاشق توام ومحتاج خدا....... $$$$ چی میشد توهم منو دوستم میداشتی نازنین/جای گریه رولبام خنده میکاشتی نازنین/حالاکه قهری باهام ولی بدون دوست دارم/طاقت قهرندارم پس آشتی آشتی نازنین... $$$$ توجه توجه! بسیاری از "من هم دوست دارم"ها نتیجه رودربایستی ای هستند که دوست دارم ها ایجادمیکنند،جدی نگیرید. $$$$ تنها این کوه است که اگربه اوبگویی دوستت دارم اونیز بلند فریاد میزند:دوست دارم دارم دارم..... $$$$ درراباز کن خبری دارم،قلبم را بشکاف نامه ای دارم،نامه را باز کن دوستت دارم. $$$$ یه دارو تودنیا هست که بیشتر آدمای مریض رو خوب میکنه.اسم دارو:دوست دارم.فقط میشه ازداروخانه های محبت تهیه کرد! $$$$ خوبیم بدیم حالاازهمه چی بگذریم،دوست دارم ازشما نمیشه بگذریم.. $$$$ ازحقیقت های تلخ خسته ام....یک دروغ شیرین بگو.بگودوست دارم. $$$$ نمیدونم چون عزیزی دوست دارم یاچون دوست دارم عزیزی!!؟؟؟؟ $$$$ ازچهارراه قلبم عبور کردی و هیچ به چراغ قلبم توجه نکردی اما بدون پلیس قلبم تورو تعقیب خواهدکرد وبرگه ی دوست دارموزیر برف پاکن دلت خواهدگذاشت. $$$$ هرگاه قادر به شمردن قطرات باران شدی،آنوقت میفهمی که چقدر دوست دارم.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 9:9 توسط azi |
|
|
یک سلام پررنگ و چند نقطه چین . . . به علامت جواب هایی که هرگز ندادی و یک دقیقه سکوت ! به
احترام تمام لحظه هایی که در انتظار پاسخ تو مردند . فرض که دلت نخواست ! به فرض که حوصله ات
نیامد ! به فرض که لایقش نبودم ! فرض که دوستم نداری ! نه خودم نه نامه هایم را !!!!! این خودش
قانع کننده ترین دلیل دنیاست . بی دلیلی هم خودش کلی دلیل ست . لااقل می گفتی : (( این هم
که جوابی ننویسند جوابی ست )) دریغ از همین حرف چه می شود کرد تویی و عزیز کرده ی این دل
رسوای سرگردان خودم ٬ چه کارش کنم جواب هم ندهی بهانه ات را میگیرد بگذریم . . . حوالی همین
روز های پژمرده ی نیامدنت انگار کسی از آسمان به من گفت شاید این عزیز کرده ی دلت شعر به دل
مخملی اش نمی نشیند ! حق بعد از تو با اوست این بار دیگر شعر نمی نویسم نامه هایی را برایت
می نویسم که در تنهایی پاییزی ام برای خودم نوشتم و برای تو پاره کردم . حقیقتش فکر می کردم اگر
می خواست از این زبان خوشت بیاید حرفهای عادی خودم را بیشتر دوست داشتی که نداری حالا
چاره ای نیست ٬ این را هم امتحانش می کنم . راستی به دل نگیر بین نامه هایی که پاره کردم اسم تو
همیشه با چند کلام قبل و بعدش سالم و دست نخورده ماند و حالا هم از روی همان اسم خودت
نامه های تکه تکه شده را کنار هم چیدم و برایت نوشتم این بار هم اگر به دلت ننشست فکر دیگری
می کنم شاید هم دفعه بعد به سبک آدم های آن طرف تاریخ حرف هایم را برایت نقاشی کردم ٬ خدا را
چه دیدی شاید پسندیدی خوب دیگر وقت چشمهای روشن نازت را زیاد گرفتم بگو به روشنی خودشان
کدری لهجه ی این مجنون آواره را ببخشند . ممنون که همیشه ناخواسته کمکم میکنی ٬ چه خودت
چه اسم قشنگت ٬ چه سفرت ٬ چه نیامدنت و این بار هم بی جوابیت که کانون از هم پاشیده ی
نامه های پاره پاره ام را به هم پیوند زد ٬ تاریخ نمی زنم هروقت که تو ممکن است حوصله ی مهربانیت
بیشتر باشد . حرف آخر اینکه زیبا ٬ مثل هیچکس ٬ قرص کامل ماه ٬ بی تقصیر پروانه ات می مانم و برای
تو می نویسم تو عزیزی ٬ چه بهاری باشی ٬ چه تابستانی ٬ چه پاییزی دلت نسوزد ٬ نگو چه لحن
غم انگیزی راست می گویم که عزیزی ٬ حتی اگر اینها را هم مثل بقیه فراموش کنی و دور بریزی کسی
که هم بی تو میمیرد و هم برای تو
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 22:39 توسط azi |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 0:20 توسط azi |
|
|
گاهی کلماتی دلخوشم ميکند
باور کن گفتن کلمات «خوبی؟»، «شب بخير» از تو چيزی کم نميکند... گفتن جمله «نه، تو مزاحم نيستی» فقط دلم را گرم ميکند... گاهی مشکلی، فردی را از ياد انسانی بيرون ميکند... و چه شکست بزرگی ست برای فردی که از او «کوهی» ساخته در ذهنش... صدای شکستن قلبتان را تا به حال شنيده ايد؟!! اين روزها صدای خرد شدن آن را ميشنوم... ميدانيد وقتی دل انسانی سخت ميشکند فقط دو سه قطره اشک از چشمانش جاری ميشود... انگار بايد غيبت کبرای خود را آغاز کنم... «اين نيز بگذرد» عجب جمله زيبايی ست... اشکالي ندارد... اين نيز بگذرد عزيزم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 11:21 توسط azi |
|
|
گاهی لازم است کمی خودت را ببینی...
به خودت فکر کنی... با خودت خلوت کنی تا شاید آرامش از دست رفته ات را پیدا کنی! گاهی تـــو... خودِ تــو ، بهترین مَرهـَم برایِ زخم هایت هستی! کمی فکر کن...دلـَت برای خودت تنگ نشده؟!
میدونی ...
وقتی هستی... همه چی هست
من همه چی دارم وقتی که نیستی... نداشته هام شروع میشه...
دستهات کو؟؟؟ نمی شود دوستت نداشت لَـجم هم که بگیرد از دستت نهایتش این است که دفترچه ی خاطراتم پر از فحش های عآشقانه می شود !
به این خیابان بگو
زخم که می خـوری، مـزه مـزه اش کن! حـتمـا نـَمکـش آشناست...!
سیمکارت ها را بد توزیع کردن: |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 22:4 توسط azi |
|
|
تو کبوتر، من بام...
ميپری از لب من نا آرام؛ دل سرخورده ی من؛ مانده در حسرت يک جرعه سلام، تو کبوتر، من باد... ميکنی بال و پرت را آزاد؛ ميپری از من و در حنجره ام ميماند، بغض نشکسته ای از يک فرياد... تو کبوتر، من تاک... تو دلت مست غرور ميپری سوی افق ، پای من مانده ولی در دل خاک... كاش ميشد يک بار؛ من به جای تو کبوتر بودم، گر چه دانم تقدير؛ سرنوشتم را اينگونه رقم ميزد و بس؛ من کبوتر، تو قفس... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 17:18 توسط azi |
|
|
من نه عاشق بودم
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من من خودم بودم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزید من خودم بودم دستی که صداقت میکاشت گر چه در حسرت گندم پوسید من خودم بودم هر پنجره ای که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود و خدا میداند بی کسی از ته دلبستگی ام پیدا بود من نه عاشق بودم و نه دلداده به گیسوی بلند و نه آلوده به افکار پلید من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگی ام میفهمید آرزویم این بود دور اما چه قشنگ که روم تا در دروازه نور تا شوم چیره به شفافی صبح به خودم می گفتم تا دم پنجره ها راهی نیست من نمی دانستم که چه جرمی دارد دستهایی که تهی ست و چرا بوی تعفن دارد گل پیری که به گلخانه نرسد روزگاریست غریب من چه خوشبین بودم همه اش رویا بود و خدا می داند سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 11:46 توسط azi |
|
|
لحظه نبودن نيستن ها، اگر منت مينهی بر كلام من، با حترام سلامت ميگويم
و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هديه ميدهم. قابل ناز چشمانت را ندارد. ديرروز يادگاری هايت همدم من شدند و به حرفهای نگفته من گوش دادند. و برايم دلسوزی كردند. البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراری بود و يادآوری خاطرات با تو بودن. دست نوشته ات را میبوسيدم و گريه ميكردم. زيبا، به بزرگی مهربانی ات ببخش كه اشكهايم دست خطت را بوسيدند. باز هم ستاره به ستاره جستجويت كردم. ولی نيافتمت. از كهكشان دلسپردگی من خسته شدی كه تاب ماندن نياوردی و بی خبر رفتی؟ مهتاب كهكشان نيافتنی من ، آنقدر بی تاب ديدنت شده ام كه دلتنگی ام را به قاصدك سپردم و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوی تو فرستادم. روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را نديدند. قاصدك هم برنگشت. شايد او هم شيفته نگاه مهربانت شد. باشد، اشكالی ندارد. تو عزيزی، اگه يه قاصدك هم از من قبول كنی، خودش دنيايی است. كاش ياسهايی كه برايت پرپر شدند و به سويت آمدند، دوست داشتنم را برايت آواز كنند. كاش باران بعد از ظهرهايت، تو را به ياد اشكهای من بيندازد. نازنين ، هر پرنده سفر كرده ای از تو ميخواند و هر غنچه ای كه ميشكفد، نام تو را بر زبان مي آورد. نيم نگاهی به روزهای تنهايی ام كن و لحظه های زرد و بی صدای مرا تو آبس و ترانه باران كن. بگذار باز هم قاصدك ترانه های من در هوای دلتنگی تو پرواز كند. همين حوالی بی قراری ها باز هم گلهای بی تابی شكفته. زيبا، امشب، شام غريبان عاشقانه من و تو است. به يادت مثل شمع ميسوزم و ذره ذره وجودم آب ميشود. تو هم به ياد بی تابی هايم شمعی روشن كن و بگذار مثل من بسوزد. مهربانی باران، يادم كن در هر شبی كه بی ستاره شد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 11:7 توسط azi |
|
|
*و خدايي كه در اين نزديكي است، لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند. روي آگاهي آب، روي قانون گياه...
*گاهي گمان نمي کني و مي شود گاهي نمي شود که نمي شود گاهي هزار دور دعا بي اجابت است گاهي نگفته، قرعه بنام تو مي شود گاهي گدائي و گداي بخت گاهي تمام شهر گداي تو مي شود...
*کاش یادت نرود
*پروردگارا می بخشم کسانی را که هرچه خواستند با من با دلم و احساسم کردند و مرا در دوردست خودم تنها گذاردند و من امروز به پایان خود نزدیکم به من بیاموز در این فرصت حیات آهی نکشم برای کسانی که دلم را شکستند...
*قطار می رود تو می روی تمام ایستگاه می رود . . .
که سالهای سال در انتظار تو کنار ایستگاه رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام....
*کار رهگذر عبور است گاهی برمی گردد... گاهی نه...
*روزگار دوست نداره من و تو ما بشیم... چون حسوده و غریبه... ولی من و تو "ما" میشیم... مگه نه؟؟؟؟؟
*من....تو خدا مرا در آغوش مي کشد و من اشکهايم را ، بر دامان پاکش مي ريزم...
نيم نگاهي به تو مي اندازم... مات و مبهوت مي ماني...!!! گويي خدا را نمي شناسي...!!! " پس چرا من خيال کردم از بهشت آمده ای ...؟! "
*نیا باران... زمین جای قشنگی نیست من از اهل زمینم خوب میدانم که "گل" در عقد زنبور است ولی سودای بلبل دارد و پروانه را هم دوست میدارد نیا باران.....
*دلهره هایت را به باد بده... اینجا دلی هست که برای آرامشت دست به دعا دارد... شیشه دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست
این شقایق با نگاهی سرد پرپر می شود
*حمید مصدق
آن روز با تو بودم امروز بی توام آن روز که با تو بودم بی تو بودم امروز که بی توام با توام
***لااقل برای من خیلی واضح و روشنه که تو چقدر با احساس و مهربونی
چرا هی میخوای وانمود کنی نیستی؟!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم فروردین 1390ساعت 16:40 توسط azi |
|
|
من زمین و آسمان را کهکشان را دوست دارم
من پل رنگین کمان را آفتاب مهربان را دوست دارم ابرهای پر ز باران کوهساران ماهتاب و لاله زاران من تمام مردم خوب جهان را دوست دارم عاشقان ناتوان را عشق های بی امان را من تمام شاپرکهای جهان را دوست دارم دوستی های نهان را خنده های ناگهان را بوسه های صادق و سرشارمان را من تمام درد های تلخ و شیرین جهان را دوست دارم مادران را قلبهای پاکشان را اشکهای نابشان را دستهای گرمشان را حرفهای از صمیم قلبشان را شور و شوق چشمشان را من تمام ساکنان قلبهای عاشقان را دوست دارم من دروغ بچگان را شیطنتهای همیشه بکرشان را رازشان را پاکی احساسشان را خنده های شادشان را بادبادکهای قشنگ و نازشان را دستهای کوچک و پربارشان را هر نگاه خالی از نیرنگشان را اعتماد خالی از تردیدشان را من تمام شیطنتهای جهان را دوست دارم سایه های کاج های مهربان را بید مجنون ها و برگ نازشان را سروها و قامت رعنایشان را نخلها و ارتفاع نابشان را تاکها و مستی انگورشان را سر کشی های شراب و ... راستی من تمام درختان انگور جهان را دوست دارم نازهای معشوقان زمان را دل شکستنهای بی منظورشان را بوسه های گرمشان را قهرهای تلخشان را آشتیهای زود هنگامشان را عشقهای آتشین و پر رنگشان را قلبهای بی تاب و تنگشان را آشنایی های پرلبخند شان را و خداحافظی های پر اشکشان را گریه های شوقشان را ضربه های قلبشان را حرفهای بی حد و مرزشان را من تمام عشق های جاودان را دوست دارم لیلی و مجنونمان را خسرو و شیرینمان را کوه کن فرهادمان را.... یادم آ مد من خدا را و خودم را و جهان را دوست دارم دوست دارم دوست دارم می پرستم..... تا ابد هر جا که هستم...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 17:17 توسط azi |
|
|
تا حالا توجه کردی که عروسک ها بدون انجام هیچ کاری یا نشان دادن هیچ احساسی همیشه در معرض دوست داشتن هستند؟ بدون اینکه به کسی بگن دوستت دارم همه بهشون میگن که دوستشون دارن...
بدون اینکه برای تو اشک بریزن تو براشون اشک میریزی ولی میدونی چقدر سخته که کسی برات اشک بریزه ولی تو حتی نتونی اشکاشو پاک کنی؟ میدونی چقدر سخته وقتی کسی بهت میگه عاشقته ولی تو حتی نمیتونی بهش لبخند بزنی؟ میدونی چقدر وحشتناکه وقتی کسی رو دوست داری ولی نمیتونی بهش بگی؟ حس خیلی سنگینی داره وقتی از غم و غصه هاش برات میگه ولی تو حتی نمیتونی یه قطره اشک بریزی... سخت تر از همه وقتیه که یه عروسک دیگه میخره و تو رو میذاره کنار... این تنها وقتیه که عروسک با تمام وجودش آرزو میکنه که ای کاش عروسک نبود چون مثل همیشه مجبوره اون لبخند مسخره رو به لب داشته باشه و هیچ کس لرزش خفیف لبهاشو نمیبینه هیچ کس نمیتونه بفهمه تو دل عروسک چه خبره آخه اون بیچاره هیچ وقت واسه کسی درد و دل نکرده آخه تو زندگیش فقط یاد گرفته لبخند بزنه تا بتونه دل عزیزانشو شاد کنه و اشکاشو تو دل کوچیکش جمع کرده... آخ که چقدر دلم به حالش میسوزه آخه اونم درست مثل منه...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم مهر 1389ساعت 12:38 توسط azi |
|
|
مردمان شهر چشمانم به دیدنت عادت کرده بودند
تک تک سلول های قلبم با یادت پیوند خورده بودند یادت تلاطم و تشویقی عجیب در قلبم به پا میکرد ترس از دست دادنت... ترس از این که محبتت نصیب دیگری بشه... اما دیگر نه... دیگر نه... دیگر چشمانم برای ندیدنت سیل اشک جاری نمیکنند دیگر قلبم مـآخذه ام نمیکند اگر لحظه ای به یادت نباشم نمیدانم، نمیدانم چه بر سر دلم، اصلا چه بر سر خودم آمده؟ اما این را میدانم که دیگر این قلب و این دل جایگاه تو نیست! شاید از اول هم نبود و من به اجبار تو را به شهر قلبم وارد کردم!!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 14:7 توسط azi |
|
|
آنگاه که غرور کسی را له میکنی آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران میکنی آنگاه که شمع امید کسی را خاموش میکنی آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری آنگاه که حتی گوشت را میگیری تا صدای خورد شدن غرورش را نشنوی آنگاه که خدا را میبینی و بنده خدا را نادیده میگیری میخواهم بدانم دستانت را به سوی کدام آسمان دراز میکنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی به سوی کدام قبله نماز میگزاری که دیگران نمیگزارند؟؟؟
*سکوت کن ... حرفی از عشق نزن... زیرا که دیوار ها تاب شنیدن کلمات پر معنایت را ندارند و تو را در این منجلاب نفرت غرق خواهند کرد دیوارها فرق عشق و نفرت را نمیدانند... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 15:43 توسط azi |
|
|
خیلی وقت بود حالم به شدت از همه اطرافیانم به هم میخورد تنها جایی که آرومم میکرد مزار داداشی بود تنها چیزی که برای دیدنش ثانیه شماری میکردم یه تکه سنگ سیاه بود و بالای اون یه عکس آشنا که نگاهم میکرد انگار میدونست چی تو دلمه میدونست از این دنیا و آدماش خسته شدم از این دشمنهای دوست نما...
نمیدونم چی شد که اون پیدا شد نمیدونم چرا ولی خیلی تلاش کرد بهم ثابت کنه دوستم داره خیلی سعی کرد خودشو تو دلم جا کنه ولی من هنوز همون آدمی بودم که از همه بدم میومد. شاید این حس عاشقی نباشه آخه من هنوز به احساس آدما شک داشتم با یه آرامش خاص حرفمو زدم ۴ روز گذشت و من تازه احساس کردم قلب یکی رو شکستم چه بی صدا منی که قلب خودم قبلا شکسته بود چطوری جرات کردم قلب یکی رو بشکنم؟ من که دلم از سنگ نبود پس چی شد؟ من که.... دوباره شدم همون آدم قبلی با این تفاوت که این بار منم دل یکی رو شکستم... منم مثل اونا پست شدم...
*باور کن شدم همون بی لیاقتی که همیشه فکر میکردم تو لیاقتشو داری...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 16:6 توسط azi |
|
|
هیس...
بگو نیستش... بگو رفته... بگو دستشو شکستن... بگو دنیاشو گرفتن... بگو رویاشو شکستن... بگو رفته تا نباشه... قسم رفتنو خورده... بگو رفته تا... نه اصلا... چه میدونم... بگو مرده.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 21:56 توسط azi |
|
|
چه کسی می گوید: که گرانی اینجاست ؟
دوره ی ارزانی است ! چه شرافت ارزان ! تن عریان ارزان ! و دروغ از همه چیز ارزان تر ! آبرو قیمت یک تکه ی نان ! و چه تخفیف بزرگی خوردست ... قیمت هر انسان !!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 10:45 توسط azi |
|
|
به تو ای دوست سلام!
حالت آیا خوب است؟ روزگارت آبیست؟ همه اینجا خوبند! نی لبک می خواند! قاصدک می رقصد! دریا آرام است! باد عاشق شده است! و کسی هست در این خاک غریب... که به یادت جاریست.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 10:38 توسط azi |
|
|
عاقبت زین دارفانی پرکشیدم یا حسین عشق تو حب علی در سینه دارم یا حسین من در این وادی غریبم جان زهرا مادرت هرشب جمعه گذر کن بر مزارم یا حسین |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم فروردین 1389ساعت 10:10 توسط azi |
|
|
من خواب دیده ام که کسی می آید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام و پلک چشمم هی میپرد و کفش هایم هی جفت میشوند و کور شوم اگر دروغ بگویم من خواب آن ستاره ی قرمز را وقتی که خواب نبودم دیده ام کسی می آید کسی دیگر کسی بهتر کسی که مثل هیچکس نیست مثل پدر نیست مثل انسی نیست مثل یحیی نیست مثل مادر نیست و مثل آن کسی است که باید باشد و قدش از درخت های خانه ی معمار هم بلندتر است و صورتش از صورت ماه هم روشنتر و از برادر سید جواد هم که رفته است و رخت پاسبانی پوشیده است نمیترسد و از خود ِ خود ِ سید جواد هم که تمام اتاق های منزل ما مال اوست نمیترسد و اسمش آن چنان که مادر در اول نماز و در آخر نماز صدایش میکند یا قاضی القضات است یا حاجت الحاجات است و میتواند تمام حرف های سخت کتاب کلاس سوم را با چشم های بسته بخواند و میتواند حتی هزار را بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد و میتواند از مغازه ی سید جواد هر چقدر که لازم دارد جنس نسیه بگیرد و میتواند کاری کند که لامپ «الله» که سبز بود: مثل صبح سحر سبز بود، دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان روشن شود آخ... چقدر باغ ملی رفتن خوبست چقدر مزه ی پپسی خوبست چقدر سینمای فردین خوبست و من چقدر از همه ی چیزهای خوب خوشم می آید و من چقدر دلم میخواهد که گیس دختر سید جواد را بکشم چرا من این همه کوچک هستم که در خیابان ها گم میشوم چرا پدر که این همه کوچک نیست و در خیابان ها گم نمیشود کاری نمیکند که آن کسی که به خواب من آمده ست روز آمدنش را جلو بیاندازد چرا پدر فقط باید در خواب ، خواب ببیند من پله های پشت بام را جارو کرده ام و شیشه های پنجره را هم شسته ام کسی می آید کسی می آید کی که در دلش با ماست در نفسش با ماست در صدایش با ماست کسی که آمدنش را نمیشود گرفت و دستبند زد و به زندان انداخت کسی از آسمان توپخانه در شب آتش بای می آید و سفره را می اندازد و نان را قسمت میکند و پپسی را قسمت میکند و باغ ملی را قسمت میکند و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند و روز اسم نویسی را قسمت میکند و نمره ی مریضخانه را قسمت میکند و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند و سینمای فردین را قسمت میکند درخت های دختر سید جواد را قسمت میکند و هر چه را که باد کرده باشد قسمت میکند و سهم ما را هم میدهد من خواب دیده ام... فروغ فرخزاد |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 14:38 توسط azi |
|
|
تو حرفت را بزن چکار داری که باران نمی بارد اینجا سال هاست که به قصه دل هم گوش نمیکنند دست خودشان نیست به شرط چاقو به دنیا آمده اند تا پیراهن سیاهت را نبینند باور نمی کنند چیزی از دست داده ای
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت 9:36 توسط azi |
|
|
غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید
یا دل شیشه ایت از لب پنجره ی عشق زمین خورد و شکست با نگاهت به خدا چتر شادی باز کن و بگو با دل خود که خدا هست خدا هست خدا هست هنوز....!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 12:51 توسط azi |
|
|
اگه يه بار همه 20 واحد رو توی يه ترم افتادی!......... بی خيالش نه ! اين يكي رو شرمنده! آدم يه تحملي داره....!!!
مواظب خودتون باشید ن ظ ر ی ا د ت و ن ن ر ه |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 11:43 توسط azi |
|
|
*در شهر شایعه شده... میگویند باران می آید... و تمام دلها صبح میشوند... و تا ابد خورشید میتابد... و عشق جای کینه ... این فقط یک شایعه بود؟؟؟
*يك لبخند مي تواند جراحت اخمي را التيام بخشد.
*برای من خواندن اینکه شنهای ساحل نرم است کافی نیست،میخواهم پاهای برهنه ام این نرمی را حس کند.
*هر معرفتی که قبل از آن احساس نباشد برای من بیهوده است. آندره ژید
*هر وقت کاسه صبرم لبریز میشود ، جرعه ای از آن را مینوشم...
*صداقت در گفتار پاكي در كردار سادگي در رفتار
*در مهربانی همچون باران باش که در ترنمش "علف هرز" و "گل سرخ" یکیست...
*برگ در هنگام زوال می افتد و میوه در هنگام كمال می افتد. بنگر كه چگونه می افتی چون برگی زرد و یا سیبی سرخ .
*اندیشیدن به پایان هر چیز شیرینی حضورش را تلخ میکند,بگذار پایان تو را غافلگیر کند درست مانند آغاز. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 15:24 توسط azi |
|
|
قسمت قرمز رنگ رو بخون ببين دوست داري بري يا نه ؟
۱- شش سال اوّل زندگی: • گریه نکن • شیطونی نکن • دست تو دماغت نکن • تو شلوارت پیپی نکن • مامانت رو اذیّت نکن • روی دیوار نقاشی نکن • انگشتت رو تو پریز برق نکن • دمپایی بابا رو پات نکن • به خورشید نگاه نکن • شبها تو جات جیش نکن • تو کمد مامان فضولی نکن • با اون پسر بیتربیته بازی نکن • اسباببازیها رو تو دهنت نکن • زیر دامن شمسی خانوم رو نگاه نکن • دماغت رو تو لوله جاروبرقی نکن ۲- دوره ی دبستان: • موقع رفتن به مدرسه دیر نکن • پات رو تو جامیزی نکن • ورقهای دفترت رو پاره نکن • مدادت رو تو دهنت نکن • به دخترهای مدرسه بغلی نگاه نکن • تخته پاککن رو خیس نکن • حیاط مدرسه رو کثیف نکن • با دخترها شمسی خانوم ((دکتربازی)) نکن • دست تو کیف بغل دستیت نکن • تختهسیاه رو خطخطی نکن • گچ رو پرت نکن • تو راهرو سرو صدا نکن • تو کلاس پچپچ نکن • ATARI بازی نکن ۳- دوره ی راهنمایی: • ترقّه بازی نکن • SEGA بازی نکن • جاهای بدبد فیلمها رو نگاه نکن • موقع برگشتن از مدرسه دیر نکن • تو کوچه فوتبال بازی نکن • دست تو جیبت نکن • با مامانت کلکل نکن • تو کلاس صحبت نکن • بعد از ظهر سروصدا نکن • با دختر شمسی خانوم منچ بازی نکن • اتاقت رو شلوغ نکن • روی میز بابات کتابهات رو ولو نکن • عکس سkسي ی تماشا نکن • با بچّههای بیادب رفت و آمد نکن • جرّ و بحث نکن
حالا هر کاری دلت میخواد بکن...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 15:16 توسط azi |
|
″حمید مصدق خرداد 1343″
″جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق ″من به تو خندیدم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 14:52 توسط azi |
|
|
*قبل از اینکه به کسی بگی دوستت دارم خوب فکرهاتو بکن چون شاید چراغی توی دلش روشن کنی که خاموش کردنش به خاموش شدن اون برسه.
*شاخه باریشه خود حس غریبی دارد باغ امسال چه پاییز عجیبی دارد غنچه شوقی به شکوفا شدنش نیست دگر با خبر گشته که دنیا چه فریبی دارد خاک آب شده مثل کویری تشنه شاید از جای دگر مزرعه شیبی دارد سیب هر سال در این فصل شکوفا میشد باغبان کرده فراموش که سیبی دارد.
*در طلوع یک دوست هرگز غروب نیست پس زندگی کن برای کسی که دوستش داری.
*من به زیبایی چشمان تو غمگین ماندم و به اندازه هر برق نگاهت به نگاهی نگران تو به اندازه تمام تنهایی من شاد بمان.
*نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه میلغزد ولی یاران نمیدانند که من دریایی از دردم به ظاهر گرچه میخندم ولی اندر سکوتی تلخ میگریم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 14:41 توسط azi |
|
|
شفاعت بی حسین معنا ندارد حسینی باش که در محشر نگویند چرا پرونده ات امضا ندارد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 18:9 توسط azi |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
salam be hameye doostaye khoobam ke ba nazarate por mehreshoon maro delgarm mikonand
|
|
RSS
|